تبليغاتX
نی نی هدیه آسمانی
نی نی هدیه آسمانی
نی نی من هدیه آسمانی من
آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،
اگر هنگام غذا خوردن لباسها...
یم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم
اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است
صبور باش و درکم کن
... یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی تکراری را برایت تعریف کنم
وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم، با تمسخر به من ننگر
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند، فرصت بده و عصبانی نشو
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند، دستانت را به من بده، همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی
زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم، عصبانی نشو، روزی خود میفهمی که مردن بهتر از زنده ماندن است
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم، خسته و عصبانی نشو
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم
فرزند دلبندم، دوستت دارم

 



نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 توسط حدیث
عزیز دلم ۲ روز پیش ا سال و ۹ ماهه یا ۲۱ ماهه شدی ونسبت به ماه قبلی کلی بزرگتر شدی عزیزم.

بعضی روزا از خواب بیدار میشی دستتو میچرخونی و میگی دونه دونه شونه شونه .یعنی اسپند دونه دونه بخون و برام دود کن.

دیروز هم که مامان و بابا بزرگت که۲ ماهی اینجا نبودن برگشتن و اومدن خونه ما و با دیدنشون کلی ذوق کردی و همش براشون میرقصیدی و شیطنت میکردی و اونا هم با دیدن کارات کلی ذوق کرده بودن و از حرف زدنت کلی خوششون اومده بود آخه تمام اینا رو تو این مدت که نبودن یاد گرفته بودی و پشت تلفن خیلی از این حرف زدت شیرینت نمیشنیدن.

دیشب گوشی موبایل بابا دستت بود و داشتی با بابا آب بازی حرف میزدی .یه دستت گوشی بود و با دست دیگه ات لیوان رو برداشته بودی و نوشابه میخوردی وقتی تموم شد ورداشتی بردی انداختی تو سینک ظرفشویی مثل آدم بزرگا.

راستی توی آوردن و بردن وسایل ناهارو شام هم خیلی کمکم میکنی و بعضی هارو که برات سخته میکی کمک.

راستی تازگی دوباره بهم میگی مامان ولی اینطوری:مان

دیروز خاله داشت مجله میخوند رفتی بهش میگی چی میخونی؟

یا وقتی دونفر با هم حرف میزنن میری میگی چی میگی؟

وقتی هم توی تی وی کسی به زبان دیگه ای حرف میزنه میای میگی مامان عمو چی میگه!

میگم داتیس تو چشم مامان نگاه کن نگاه میکنه میگم عا......... سریع میگی شیق(یعنی عاشق)

داتیس عاشقتم


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 توسط حدیث
DATIS
نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم آذر 1390 توسط حدیث
راستی تولدت نزدیکه از الان یه فکرایی کردم و تم تولدت هم میشه گفت قطعی شده و خودت تو رو پسندیدی .هروقت میگم برات تولد بگیرم کلی ذوق میکنی و میگی بله( شم پوت =شمع فوت=تولد مبارک)
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم آذر 1390 توسط حدیث
جمعه گذشته رفتیم تولد نی نی فامیلمون که خیلی حال کردی البته اولش با دیدن اون همه آدم جدید ترسیدی و اومدی بغلم و میگفتی بریم یواش یواش ترست ریخت و با بادکنکها بازی کردی .یه خرس خیلی بزرگ که کادوی نی نی بود رو بغل میکردی و میگفتی مریم اینو آورده


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم آذر 1390 توسط حدیث
الهی مامان قربونت بره مثل اینکه قسمت نیست وبلاگتو آپ کنم هربار چیزی رو مینویسم  میپره حتی از تو کامپیوتر هم پاک میشن نمیدونم چرا؟

ولی اینو بگم که ماشاله هزار ماشاله دیگه کاملا حرف میزنی و جمله های طولانی میگی ولی بریده بریده.دیروز گفتی:صدلی کاپیتر بشین می /می بخووم.یعنی بشین رو صندلی کامپیوتر تا می؟می بخورم.یا گفتی بابا صدلی عزی بخه یعنی بابا از صندلی عزی بخره.

اگه بتونم کلماتی رو که خیلی ناز میگی اینجا مینویسم .از همه بیشتر بله گفتنت خیلی نازه عمرم


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم آذر 1390 توسط حدیث
ایتن بگم که تولد یکسالگیتو 2روز بعد از تولد اصلیت رفتیم یعنی 25 اسفند و روز 23 اسفند که تولد هردومون بود کیک خریدیمو 3 نفری جشن گرفتیم. جشن تولدت هم خوش گذشت .حتما عکساشو میزارم . 3 هفته پیش هم واکسن 18ماهگیتو زدیم و به قول خاله آخرین واکسن شیرخوارگیت و اونم تموم شد به امید خدا تا زمان مدرسه رفتنت.البته خیلی اذیت شدی تب زیادی داشتی تا 3 روز.خانمی که برات واکسن زد گفت ممکنه تا 3 یا 4روز از درد نخواد یا نتونه خوب راه بره .اما تو پسر گلم ماشاله یک ثانیه هم زمین نمینشستی فقط بعضی مواقع پاشنه پاتو بالا میگرفتی و راه میرفتی......شاپسرم دیگه بزرگ شددددددددددددددددددد
نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم مهر 1390 توسط حدیث

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم مهر 1390 توسط حدیث
چی بگم و از کجا بگم...... از تولد یک سالگیت بگم .که دو روز بعد از تولد اصلیت برگزار شد 25 اسفند.چون سال اول تولدت بود و نمیخواستم خسته شی زیاد مهمون دعوت نکردیم با مهمونای شام حدود 40 نفری بودیم.خوش گذشت .تو پسر گلم هم خسته نشدی و چقدر ناز شمع تولدت رو فوت کردی تولدت مبارک عزیزم 1000ساله شی.عکسای تولدت هم سرفرصت میزارم. چندروز پیش هم واکسن 18ماهگیتو زدی و اونم رفت تا به امید خدا زمان مدرسه ت.3روز تب شدیدی داشتی .خانمی که برات واکسن زد گفت چندروزی میترسه راه بره طبیعیه ولی ماشاله یک دقیقه هم زمین نمینشستی و همش میدوییدی فقط بعضی مواقع پاشنه پاتو بالا میگرفتی .خوشبختانه اون دوران هم به پایان رسید و حالا آقا شدی. 12 تیر هممتوجه شدم 4تا دندون بالات بیرون زدن و چند روز بعد هم 4تای پایین .یکدفعه 8 تا دندون 4تا نیش و 4تا آسیا با هم دراومدن و خیلی خیلی اذیت شدی و یه مدت بجز شیر لب به چیزی نمیزدی و به همین خاطر خیلی لاغر شدی.دوستت دارم
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم مهر 1390 توسط حدیث
بعد از ۵ مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه

کلی تغییر کردی عزیزم

راه میری حرف میزنی باید بیام و به ترتیب همه رو گزارش بدم

عاشقتم دردونه من


نوشته شده در تاريخ شنبه یکم مرداد 1390 توسط حدیث
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

عکس